زلف – محسن نامجو

…دیوونه این آهنگم…

زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم

ناز بنیاد مکن تا نکَنی بنیادم

می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر

سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم

زلف را حلقه مکن تا نکُنی در بندم

طره را تاب مده تا ندهی بر بادم

یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم

غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم

رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گُلم

قد برافراز که از سرو کنی آزادم

شمع هر جمع مشو ور نه بسوزی ما را

یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم

شهره شهر مشو تا ننهم سر در کوه

شور شیرین منما تا نکنی فرهادم

رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس

تا به خاک در آصف نرسد فریادم

حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی

من از آن روز که در بند توام آزادم

چهار کلاهبردار حرفه ای تاریخ+عکس

همیشه دانشمندان یا هنرمندان نبوده‌اند كه با انجام كارهایی كه قبلاً كسی آن را انجام نداده و یا با خلق اثری كه مشابه آن وجود نداشته، به تاریخ پیوسته باشند. كلاهبرداران هم در تاریخ جایی برای خود دارند. بوده‌اند كسانی كه در دنیا چیزهایی را جعل كرده‌اند كه عقل جن هم به آن نرسیده.

این نوشته كاملا جدی است

خواهشمندم این چیزها را یاد نگیرید و برای یكبار هم شده اگر چیزی هم بدآموزی داشت شما خودتان با نیروی مثبت ذهنی آنرا به یك متن آموزنده تبدیل كنید.

مثلاً اگر كسی میدان آزادی یا تخت جمشید را فروخت یا چیزی را جعل كرد، یا خلاصه از اینجوركارها! تعجب نكنید.

قبلاً از این اتفاق‌ها افتاده است. مثل فروش برج ایفل به وسیله ویکتور لوستیگ، ملقب به سلطان کلاهبرداران تاریخ!

1- ویكتور لوستیگ (Victor Lustig)


سلطان كلاهبرداران تاریخ، مردی كه برج ایفل را فروخت، مسلط به پنج زبان زنده‌ دنیا، صاحب 45 اسم مستعار با سابقه بیش از 50 بار بازداشت آن هم فقط در كشور آمریكا، مردی كه می‌توانست زیرك ‌ترین قربانیانش را نیز گول بزند، در سال 1890 در بوهمیا (كشور كنونی چك) در یك خانواده متوسط به دنیا آمد و در سال 1960 به آمریكا رفت. سالی كه بازار سهام به شدت رشد می‌كرد و به نظر می‌رسید كه همه روز ‌به ‌روز پولدار‌تر می‌شوند و لوستیگ آنجا بود كه از این موضوع سود برد. در سال 1925 و پس از انجام چندین فقره كلاهبرداری بی‌عیب ونقص و پرسود، ویكتور به فرانسه و شهر پاریس رفت و در آنجا شاهكار خود را اجرا كرد. فروختن برج ایفل!

ایده این كلاهبرداری بعد از خواندن یك مقاله كوچك در روزنامه به ذهن ویكتور رسید. در این مقاله آمده بود كه برج ایفل نیاز به تعمیر اساسی دارد و هزینه این كار برای دولت كمرشكن خواهد بود. دینگ! زنگی در سر ویكتور صدا كرد و بلافاصله دست به كار شد. ابتدا اسناد و مداركی تهیه كرد كه در آنها خود را به عنوان معاون ریاست وزارت پست و تلگراف وقت جا زد و در نامه‌هایی با سربرگ‌های جعلی، شش تاجر آهن معروف را به جلسه‌ای دولتی و محـرمانه در هتل كــرئون (Creon) كه محلی شناخته شده برای قرار‌های دیپلماتیك و مهم بود، دعوت كرد.

شش تاجر سر وقت در سوئیت مجلل ویكتور حاضر بودند. ویكتور برای آنها توضیح داد كه دولت در شرایط بد مالی قرارگرفته است و تأمین هزینه‌های نگه‌داری برج ایفل عملاً از توان دولت خارج است. بنابراین او از طرف دولت مأموریت دارد كه در عین تألم و تأسف، برج ایفل را به فروش برساند و بهترین مشتریان به نظر دولت تجار امین و درستكار فرانسوی هستند و از میان این تجار شش نفر دعوت شده به جلسه مطمئن‌ترین افرادند. ویكتور تأكید كرد به دلیل احتمال مخالفت عمومی، این مسئله تا زمان قطعی شدن معامله مخفی نگه داشته خواهد شد.

فروش برج ایفل در آن سال‌ها زیاد هم دور از ذهن نبود. این برج در سال 1889 و برای نمایشگاه بین‌المللی پاریس طراحی و ساخته شده بود و قرار بر این نبود كه به صورت دائمی باشد. در سال 1909 برج به‌خاطر این‌كه با ساختمان‌های دیگر شهر همچون كلیساهای دوره گوتیك و طاق نصرت هماهنگی نداشت، به محل دیگری منتقل شده بود و آن زمان وضعیت مناسبی نداشت. چهار روز بعد خریداران پیشنهاد خود را به مأمور دولت ارائه كردند. ویكتور به دنبال بالاترین رقم نبود، ‌او از قبل قربانی خود را انتخاب كرده بود؛ مردی كه نامش در كنار ویكتور در تاریخ جاودانه شد! بله: آندره پواسون.Andre Poisson

در بین آن شش نفر، آندره كم‌سابقه‌ترین بود و امیدوار بود كه با برنده شدن در این مناقصه، یك‌شبه ره صدساله را طی كند و كلاهبردار باهوش به خوبی متوجه این موضوع شده بود. ویكتور به آندره اطلاع داد كه در مناقصه برنده شده است و اسناد جهت امضا و تحویل برج در هتل آماده امضاست. اما همان‌طور كه تاجر عزیز می‌داند، زندگی مخارج بالایی دارد و او یك كارمند ساده بیش نیست و در این معامله پر سود با اعمال نفوذ خود توانسته است ایشان را برنده كند و…

آندره به خوبی منظور ویكتور را فهمید! پس از پرداخت رشوه، اسناد معامله امضا شد و آندره پواسون پس از پرداخت وجه معامله، صاحب برج ایفل شد!

فردای آن روز وقتی آندره و كارگرانش به جرم تخریب برج ایفل توسط پلیس بازداشت شدند، ویكتور لوسینگ كیلومترها از پاریس دور شده بود. در حالی كه در یك جیبش پول فروش برج بود و در جیب دیگرش رشوه!

2-هان ون میگه‌رن (Han Van Meegeren)

نقاش و كپی‌كننده آثار هنری، باهوش‌ترین و زبردست‌ترین جاعل تابلوهای نقاشی، مردی كه سر نازی‌های آلمانی كلاه گذاشت، مردی كه اگر كلاهبردار نمی‌شد، بی‌شك یكی از مهم‌ترین نقاشان قرن بیستم بود، در سال 1889 در هلند به دنیا آمد.

از كودكی عاشق رنگ‌ها بود و در جوانی با تأثیر از نقاشی‌های دوره طلایی هلند، تابلوهای زیادی خلق كرد. اما منتقدان، آثار او را بی‌روح و تقلیدی و تكراری نامیدند و میگه‌رن سرخورده از این برخورد و برای اثبات توانایی‌هایش به منتقدان تصمیم گرفت كه آثار بزرگان دوره طلایی همچون فرانس هالس (Frans Hals) و ورمیه را كپی كند.

میگه‌رن با پشتكار زیاد فرمول رنگ‌های قدیمی و نحوه ساخت بوم‌های آن زمان را پیدا كرد. او كار را شروع كرد و آن ‌قدر ماهرانه این كار را انجام داد كه تیزبین‌ترین كارشناسان نیز از تشخیص بدلی بودن آثار ناتوان بودند و میگه‌رن با اطمینان كامل، در نقش یك دلال، تابلوهایش را به‌عنوان آثار كشف‌شده دوره طلایی به مجموعه‌داران و گالری‌ها ‌فروخت. در همین دوران بود كه اروپا درگیر جنگ جهانی دوم شد. یكی از مشتریان پر و پا قرص او، مارشال گورینگ از سران درجه اول حزب نازی آلمان بود كه علاقه فراوانی به آثار نقاشان هلندی داشت و تعداد زیادی از كارهای میگه‌رن را به مجموعه خود اضافه كرد.

اما زمانه بازی دیگری را در سر داشت. آلمان‌ها در جنگ شكست خوردند و میگه‌رن به جرم فروش میراث فرهنگی هلند به نازی‌ها بازداشت و در دادگاه متهم به خیانت به وطن شد كه مجازاتش اعدام بود. میگه‌رن در دادگاه واقعیت را ابراز كرد، اما هیچ‌كس حرف‌هایش را باور نكرد. تابلوهای جعلی در دادگاه توسط كارشناسان مورد بازبینی قرار گرفت و همگی بر اصل بودن آنها صحه گذاشتند. هیچ‌كس باور نمی‌كرد كسی بتواند با چنین دقت و ظرافتی این آثار را جعل كند. میگه‌رن از دادگاه درخواست كرد كه وسایل مورد نیازش را در اختیارش بگذارند تا در حضور همه، یكی از آثار دوره طلایی را جعل كند! میگه‌رن از اتهام خیانت تبرئه شد، اما به جرم جعل آثار هنری به زندان محكوم شد و چند سال بعد درگذشت.

میگه‌رن به‌عنوان یك كلاهبردار در كار خود موفق بود، اما مشتری اصلی او گورینگ از او زیرك‌تر بود. اسكناس‌هایی كه گورینگ در ازای تابلوها به میگه‌رن می‌داد همگی تقلبی بودند!

3- فرانك ویلیام آباگ ‌نیل (Frank William Abagnale)

صاحب كلكسیونی از انواع كلاهبرداری‌ها، قاضی، خلبان، جراح و استاد دانشگاه!

و كسی كه زندگی‌اش دستمایه ساخت فیلم «اگه می‌تونی منو بگیر» (Catch Me If You Can) شد، در سال 1948 در آمریكا به دنیا آمد. وقتی او 14 ساله بود، پدر و مادرش از یكدیگر جدا شدند و این ضربه روحی بزرگی برای فرانك بود.

دو سال بعد از خانه فرار كرد و به نیویورك رفت و در آنجا بود كه فهمید برای امرار معاش چاره‌ای به‌جز كلاهبرداری ندارد. پس از مدت كوتاهی او به یكی از حرفه‌ای‌ترین جاعلان چك بدل شد و چنان در كار خود مهارت پیدا كرد كه هیچ بانكی قادر به تشخیص جعلی بودن چك‌های او نبود. فرانك برای آن‌كه بتواند بدون پرداخت پول بلیت با هواپیما سفر كند، ‌با جعل كارت‌های شناسایی و مدرك خلبانی، ‌خود را به عنوان خلبان خط هوایی پان‌امریكن جا زد و از امتیاز خلبان‌ها برای مسافرت مجانی استفاده كرد. این موضوع لو رفت، اما قبل از آن‌كه دست پلیس به او برسد، به شهر جورجیا فرار كرد و با هویت جعلی تازه‌ای، به عنوان یك دكتر در یك آپارتمان ساكن شد. ااز قضا در همسایگی فرانک یک دکتر واقعی زندگی می کرد و به فرانک پیشنهاد داد تا در بیمارستان شهر، مشغول به کار شود و فرانک این پیشنهاد را پذیرفت و 11 ماه به عنوان متخصص جراحی اطفال در آن بیمارستان به درمان بیماران پرداخت!

پس از آن به شهر لوئیزیانا رفت و با جعل مدرك حقوق از دانشگاه هاروارد به عنوان دادستان در دادگاه محلی لوئیزیانا استخدام شد. او پس از چندماه توسط یكی از فارغ‌التحصیلان واقعی هاروارد شناخته شد، اما قبل از آن‌كه دستگیر شود، از آنجا به ایالت یوتا گریخت و با جعل مدرك دانشگاه كلمبیا،در دانشگاه بریگام در رشته جامعه‌شناسی شروع به تدریس كرد! او سرانجام در سال 1969 در فرانسه دستگیر شد و زمانی كه پلیس فرانسه این موضوع را اعلام كرد، 26 كشور خواستار محاكمه او در كشورشان شدند! فرانك به آمریكا منتقل شد و در آنجا به 12 سال زندان محكوم شد، ولی پس از گذراندن پنج سال آزاد شد.

فرانك آباگ ‌نیل هم‌اكنون به‌عنوان كارشناس خبره جعل اسناد و چك با پلیس آمریكا همكاری می‌كند و با تأسیس شركت آباگ‌نیل و شركا به بانك‌ها نیز مشاوره می‌دهد!

4-حسین.ك (Hoseyn.k)

كلاهبردار وطنی، مردی كه كاخ دادگستری را فروخت، حدود 70 سال پیش در شهریار متولد شد. ح.ك مردی بی‌سواد ولی باهوش بود و بی‌تردید اگر تحصیلات مناسبی داشت، به یكی از بزرگان ادب و علم كشور بدل می‌شد. اما او از جوانی به راهی غیر از آن كشیده شد. حسین.ك با كلاهبرداری‌های كوچك روزگار می‌گذراند، اما این كارها برای مردی با هوش او كارهایی كوچك محسوب می‌شدند. تا این‌كه یك روز طعمه بزرگ‌ترین كلاهبرداری خود را در جلوی در سفارت انگلیس شكار كرد؛ دو توریست آمریكایی كه به دنبال خرید یك هتل در ایران بودند. ح.ك آنها را به دفترش كه در خیابان گیشا بود دعوت كرد و در آنجا به آنها پیشنهاد خرید یك ساختمان بزرگ و مجلل را به قیمت بسیار مناسب داد.

این ساختمان، كاخ دادگستری بود كه در خیابان خیام قرار داشت و هنوز هم به عنوان ساختمان دادگستری از آن استفاده می‌شود. قرار بازدید از كاخ برای فردای آن روز گذاشته شد و ح.ك همان روز عصر به آنجا رفت و با تطمیع اتاقدار وزیر وقت دادگستری، دفتر كار وزیر را برای مدت یك‌ساعت اجاره كرد. فردای آن روز قبل از آمدن مشتری‌ها، 200 جفت دمپایی پلاستیكی تهیه كرد و جلوی در اتاق‌های كاخ كه یك ساختمان اداری محسوب می‌شد و در آن ساعت خالی بود، گذاشت. به اتاق وزیر رفت و منتظر شكارهایش شد. آمریكایی‌ها سروقت آمدند و ح.ك به عنوان صاحب آن عمارت، تمام ساختمان را به آنها نشان داد و وقتی مشتری‌ها درخواست دیدن داخل اتاق‌ها را داشتند،‌ به بهانه بودن مسافران و با نشان دادن دمپایی‌ها، آنها را منصرف می‌كرد. مشتریان ساختمان را پسندیدند و به پول رایج آن زمان 500 هزار تومان به ح.ك پرداخت كردند و خوشحال از این معامله پرسود، برای تحویل ساختمان 10 روز دیگر مراجعه كردند. اما همان‌جا بود كه فهمیدند چه كلاه بزرگی بر سرشان رفته است.

ح.ك همان روز معامله، به مصر فرار كرد و بعد از چند ماه زندگی در آنجا، به ایران بازگشت. اما در ایران بازداشت و به زندان محكوم شد و چند سال بعد از وقوع انقلاب اسلامی فوت كرد.

ح.ك یك كلاهبردار ذاتی بود،‌حتی در زندان! او تلویزیون زندان را به یكی از زندانیان به قیمت 100 تومان فروخت و وقتی آن زندانی بعد از آزادی تلویزیون را زیر بغل زد و می‌خواست آن را با خود ببرد، فهمیده بود كه چه كلاهی بر سرش رفته و مضحكه بقیه شده است!

هفت شهر عشق عطار نیشابوری

هفت شهر عشق را عطار گشت

ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم

گفت ما را هفت وادی در ره است————-چون گذشتی هفت وادی،درگه است
وا نیامد در جهان زین راه کس————-نیست از فرسنگ آن آگاه کس
چون نیامد باز کس زین راه دور————-چون دهندت آگهی ای ناصبور؟
چون شدند آن جایگه گم سر به سر————-کی خبر بازت دهد ای بی خبر؟

وادی اول:طلب

ملک اینجا بایدت انداختن————-ملک اینجا بایدت درباختن
در میان خونت باید آمدن————-وز همه بیرونت باید آمدن
چون نماند هیچ معلومت به دست————-دل بباید پاک کردن از هرچه هست
چون دل تو پاک گردد از صفات————-تافتن گیرد ز حضرت نور ذات

وادی دوم:عشق


کس درین وادی بجز آتش مباد————-وان که آتش نیست عیشش خوش مباد
عاشق آن باشد که چون آتش بود————-گرم رو و سوزنده و سرکش بود
عاقبت اندیش نبود یک زمان————-درکشد خوش خوش بر آتش صد جهان

وادی سوم:معرفت


چون بتابد آفتاب معرفت————-از سپهر این ره عالی صفت
هر یکی بینا شود بر قدر خویش————-بازیابد در حقیقت صدر خویش
سر ذراتش همه روشن شود————-گلخن دنیا بر او گلشن شود
مغز بیند از درون نه پوست او————-خود نبیند ذره ای جز دوست او

وادی چهارم:استغنا


هفت دریا یک شَمَر اینجا بود————-هفت اخگر یک شرر اینجا بود
هشت جنت نیز اینجا مرده ای است————-هفت دوزخ همچون یخ افسرده ای است

وادی پنجم:توحید


رویها چون زین بیابان درکنند————-جمله سر از یک گریبان برکنند
گر بسی بینی عدد، گر اندکی————-آن یکی باشد درین ره در یکی
چون بسی باشد یک اندر یک مدام————-آن یک اندر یک ، یکی باشد تمام

وادی ششم:حیرت


مرد حیران چون رسد این جایگاه————-در تحیر ماند و گم کرده راه
گر بدو گویند”مستی یا نه ای؟————-نیستی گویی که هستی یا نه ای؟
در میانی یا برونی از میان؟————-برکناری یا نهانی یا عیان؟
فانیی یا باقیی یا هردویی؟————-یا نه ای هردو ، تویی یا نه تویی؟”
گوید:”اصلا می ندانم چیز من————-وان “ندانم” هم ندانم نیز من
عاشقم اما ندانم بر کیم————-نه مسلمانم نه کافر پس چیم
لیکن از عشقم ندارم آگهی————-هم دلی پر عشق دارم هم تهی”

وادی هفتم:فقر و فنا


بعد از این وادی فقر است و فنا————-کی بود اینجا سخن گفتن روا
عین وادی فراموشی بود————-گنگی و کری و بیهوشی بود

خدا ، نقره ، انسان – درسی ای از انجیل

در Malachi آیه 3:3 آمده است:

«او در جایگاه پالاینده و خالص کننده نقره خواهد نشست.»

این آیه برخی از خانمهای کلاس انجیل خوانی را دچار سردرگمی کرد. آنها نمی‌دانستند که این عبارت در مورد ویژگی و ماهیت خداوند چه مفهومی می‌تواند داشته باشد. از این رو یکی از خانمها پیشنهاد داد فرایند تصفیه و پالایش نقره را بررسی کند و نتیجه را در جلسه بعدی انجیل خوانی به اطلاع سایرین برساند. همان هفته با یک نقره‌کار تماس گرفت و قرار شد او را درمحل کارش ملاقات کند تا نحوه کار او را از نزدیک ببیند. او در مورد علت علاقه خود، گذشته از کنجکاوی در زمینه پالایش نقره چیزی نگفت. وقتی طرز کار نقره کار را تماشا می‌کرد، دید که او قطعه‌ای نقره را روی آنش گرفت و گذاشت کاملاً داغ شود. او توضیح داد که:

برای پالایش نقره لازم است آن را در وسط شعله، جایی که داغتر از همه جاست نگهداشت تا همه ناخالصی‌های آن سوخته و از بین برود.


زن اندیشید: “ما نیز در چنین نقطه داغی نگه داشته می‌شویم”.

بعد دوباره به این آیه که می‌گفت: «او در جایگاه پالاینده و خالص کننده نقره خواهد نشست» فکر کرد. از نقره‌کار پرسید: آیا واقعاً در تمام مدتی که نقره در حال خلوص یافتن است، او (نقره کار) باید آنجا جلوی آتش بنشیند؟

مرد جواب داد: بله، نه تنها باید آنجا بنشیند و قطعه نقره را نگهدارد بلکه باید چشمانش را نیز تمام مدت به آن بدوزد. اگر در تمام آن مدت، لحظه‌ای نقره را رها کند، خراب خواهد شد.

زن لحظه‌ای سکوت کرد.

بعد پرسید: «از کجا می‌فهمی نقره کاملاً خالص شده است؟»

مرد خندید و گفت: «خوب، خیلی راحت است. هر وقت تصویر خودم را در آن ببینم.»

نتیجه اخلاقی داستان:

اگر امروز داغی آتش را احساس می‌کنی، به یاد داشته باش که خداوند چشم به تو دوخته و همچنان به تو خواهد نگریست تا تصویر خود را در تو ببیند.

گذری بر اعداد مقدس سه و هفت و نیم نگاهی به طبقه بندی خداوند در انسانها و ادیان

گذری بر اعداد مقدس هفت و سه

از هفت خوان رستم شروع می کنم.

رستم رهروی راه روحانی است و کسی است که هفت شهر عشق را در گذر است بسان هر انسان دیگر ولی بسیار مقتدر و هدفمند و هوشیار.

پهلوان است و این پهلوانی روحانی است که چه بسا دشوارتر است و موانع سهمگین در راه.

هر مرحله از این هفت خوان نماد تزکیه و پالایش روح است برای آن روحی  متعالی شدن را بر می گزیند.

نمونه های آن را در این مثال ها میتوان مشاهده نمود: پیامبر عظیم الشان اسلام و معراج ایشان با جسم (که این ماجرا نمادین است و اسرار ژرفی در آن نهفته ) – حضرت علی (ع) و ((فزت و رب الکعبه)) گفتنشان که در آن لحظه حضرت رستگار شد. منصور حلاج و “انا الحق” گفتنش – عطار نیشابوری و هفت شهر عشقش ((هفت شهر عشق را عطار گشت ———- ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم)) و …

از هفت سمبل زیاد است : هفت آسمان – هفت چاکرای اصلی روی بدن – مراسم هفتم فوت شده – هفت گناه کبیره ((1- شکم پرستی 2- آز و طمع 3- تنبلی 4- حسادت 5- خشم 6- غرور 7- شهوت)) و …

خانم آلیس بی لی (Alice Bailey) از اساتید بزرگ علوم روحی و نویسنده کتب بسیار مهم و مرجع در این زمینه، مجموعه کتبی را در رابطه با روانشناسی انسانها از دیدگاه آفریدگار به نگارش در آورده اند که بسیار زیباست و جای بسی تعمق و تفکر دارد. در این کتب انسانها و گونه های روانشناختی آنها به هفت شاخه تقسیم می شود که در خور توجه است.

تمام ترکیبات ممکن از سه صفت قدرت و عشق و هوشمندی برابر هفت است به گونه ای که:

1-     قدرت 2- عشق 3- هوشمندی 4- قدرت و عشق 5- قدرت و هوشمندی 6- عشق و هوشمندی 7 – قدرت و عشق و هوشمندی

به گفته ایشان هر انسان در یکی از این شاخه ها قرار می گیرد و دارای خصوصیات خاصی است که با دانستن آنها می تواند به رسالت روح خویش پی برده و پله های تعالی را تا رسیدن به پروردگار سریعتر و دقیقتر طی نماید.

سال ها فکر من این است و همه شب سخنم—– که چرا غافل از احوال دل خویشتنم ؟

از کجا آمده ام ؟ آمدنم بهر چه بود ؟—— به کجا می روم آخر ؟ ننمایی وطنم

مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا——-با چه بود است مراد وی از این ساختم

مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک——-چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم

تمام ادیان الهی و نیز ایشان برای درک و فهم عظمت پروردگار، سه درک یا صفت متفاوت و مجزا را آورده اند تا برای من و امثال من قابل فهم باشد صرفا در جهت نیل به هدف. در زیر جدولی تهیه کرده ام  که مطالعه آن مفید فایده است.

دین (آیین) قدرت الهی عشق الهی هوشمندی الهی
اسلام صفات جلالیه صفات جمالیه صفات مشترک (در هر دو بخش می گنجد)
مسیحیت پدر پسر روح القدس
هندو شیوا ویشنو براهما
تئوسوفی Divine Power Divine Love Divine Intelligence
یهودیت * شاخه سمت راست درخت شاخه سمت چپ درخت شاخه وسط درخت
زرتشت کردار نیک گفتار نیک پندار نیک

*حکمت کابالا منسوب به این دین است که بر اساس تاریخ و گفته برخی فرق، این حکمت متعلق به این دین نبوده و فقط گستراننده آن هستند. کابالا درخت زندگی است که 3 شاخه و 11 برگ دارد که شرح آن در این وادی نمی گنجد.

در اصل تمام ادیان خدای واحد را پرستش می کنند و برای راهنمایی و درک بیشتر ذات لایزال و قدرت و عشق و هوشمندی بی منتهای هستی که بود و هست و خواهد بود، شاخه هایی را به این شکل تعریف می کنند.

اسلام دین اعتدال است و برای همین کاملترین و آخرین دین محسوب می شود. یهودیت نمادی از قدرت الهی بود (حضرت موسی پس از درگیری با سرباز فرعون و پرت شدن سرباز از بلندی به صحرا رفت و در آنجا به مقام پیامبری رسید) مسیحیت نماد عشق الهی بود که حضرت عیسی به شفاگری و مهربانی به مردم می پرداخت (وقتی به گوش حضرت سیلی زدند رویشان را برگرداندند و فرمودند طرف دیگر) و اما اسلام : زیبایی و اقتدار تعادل را به ارمغان آورد. بخشش و قصاص. میتوانی قصاص کنی ولی اگر ببخشی تو را خواهند بخشید. (علی (ع): یاران مبادا ابن ملجم گرسنه یا تشنه بماند) یا (امام حسین (ع) در سن 5 سالگی برای کوفیان به درگاه خداوند دعا کردند که برایشان باران ببارد و به ایشان فرمودند هر چند که شما آب را بر ما خواهید بست ولی فردا صبح در کوفه باران می بارد.)

تمام ادیان را شامل شد و حجت را بر خلق خدا کامل کرد.

و اما دشمنان ادیان که نام دین برایشان فرقی ندارد و صرفا مخالفت و عداوت خود را در راه تخریب آن مسیر روحانی به نمایش می گذارند. کتب به ظاهر مستدل و قدیمی و مشهوری که حتی بزرگان به ظاهر مسلمان نیز آنان را تایید می کنند و اراجیفی را به خورد مردم می دهند که باعث تحقیر دین و تشدید عداوت علیه آن می گردد.

خداوندا ما را به رحمت خودت همانگونه که تا کنون بوده ببخش.

و این موارد نمونه هایی از قدرت و دلایل تقدس اعداد هفت و سه است. امید است که مقبول افتد.

شهروز فرهمند

اوایل شهریور 89

من و کعبه!

همی بر کعبه گفتم تو از خاکي منم خاک، چرا بايد به دور تو بگردم ؟

ندا آمد تو با پا آمدي بايد بگردي ، برو با دل بيا تا من بگردم.